تبليغاتX
بــــوی سیـب

قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب

تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد / وجود نازکت آزرده ی گزند مباد

پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391
م : ن : حوریا

من صبورم اما ..............

به خدا دست خودم نیست اگرمی رنجم

یا اگر شادی زیبای تو را

به غم غربت چشمان خودم می بندم...........!

من صبورم اما ..............

چه قدر با همه عاشقیم محزونم !

وبه یاد همه خاطره های گل سرخ

مثل یک شبنم افتاده به غم مغمومم.!

"من صبورم اما ..............

بی دلیل ازقفس کهنه شب می ترسم

بی دلیل از همه تیرگی تلخ غروب

و چراغی که تورا از شب متروک دلم دور کند

...........می ترسم!

من صبورم اما ..............

آه............این بغض گران صبر نمی داند چیست....؟"

برای ننوشتنم دلایل خوبی دارم برای خودم . ( سوای نبودن حسش که بیشتر از همه اذیتم می کنه )

دلم نمیاد اینجا رو حذف کنم . نگهش می دارم . اما نیستم دیگه . حداقلش تا زمانی که حس کنم کلید زدنم سود و زیانی داره .

زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست ( اگه یه روزی هنرمند شدم میام دوباره )



جمعه دوازدهم اسفند 1390
م : ن : حوریا

 عزیییییزم.آروم بخوابی ...



شنبه ششم اسفند 1390
م : ن : حوریا

من اسمشو می ذارم سوء برداشت شما رو نمی دونم ...

یه تقویم صورتی خوش رنگ جلوشونه .

قرمز به آبی میگه  : اِ ، این که تاریخش  میشه جزء هفته هایی که نیستم . حیف شد .

قرمز نگاش می کنه و میگه : اگه من نیام تو تنهایی میری ؟

آبی فکر می کنه و میگه : نه ! نمی رم .

قرمزمیگه : پس میام . تا تو تنها نباشی . فقط وقتی خودتو ثبت نام می کنی من رو هم ثبت نام کن .

آبی میگه : باشه

2 روز بعد

قرمز : راستی چی شد اون قضیه ؟ یادت موند ؟ ثبت نام شدم ؟

آبی : خودت باید ثبت نام کنی .

قرمز: چرا ؟

آبی: آخه من اطلاعاتت رو ندارم .

قرمز : تو اطلاعات منو نداری ؟!! مگه چی می خواد که نمی دونی ؟

آبی : مثلا شماره پرسنلیتو می خواست که من نداشتم .

قرمز : خوب می پرسیدی ازم !!!!!

دیگه در موردش چیزی نمی گن.

........................................................................................................................................................

قرمز می خواد سری به سایته بزنه ببینه مگه چی می خواد که آبی  اینطوری گفت ! گوشیشو که چک می کنه می بینه  مسیجش رو پاک کرده .

یکی درونه قرمز میگه : مگه ثبت نام کردن چه کاری داره ؟ خب آبی وقتی خودشو ثبت نام می کرد برای من هم این کار رو انجام می داد . مگه من غریبه ام ؟ مگه اون روز خودش نگفت ؟ مگه این جور وقتا جز اسم و فامیل و شماره شناسنامه و کد ملی و چه می دونم چیزای معمول چند تا اطلاعات دیگه می خواد که اون از من نمی دونست ؟ تازه اینترنت دایل آپ من خیلی کم سرعته .آبی حتما ۲-۳ روز پیش از محل کارش خودشو ثبت نام کرده . از اونجا راحت تره می شد واسه منم این کارو انجام بده .شاید می خواد تنهایی بره یا شاید بهش آف ندادن و معلوم نیست بره یا نه و نداشتن اطلاعاتمو بهانه کرد . می خواستم سختی 16 ساعت راه رو تحمل کنم واسه اون . اما حالا که مهم نیست براش ولش کن .

یکی درون آبی گفت : مگه ثبت نام کردن چه کاری داره که از من می خواد ؟ حتی به خودش رحمت نداد بره سایت رو نگاه کنه !در ثانی خودش باید ثبت نام کنه . چرا نمی فهمه که ثبت نام مرحله ای هست ؟ سه مرحله داره . من و بقیه  که 3 ماه پیش ثبت نام کردیم . تو محل کارم هم وقت کافی ندارم که برم و واسه اونم انجام بدم . چرا نمی فهمه مثل اینه که از من بخواد براش ایمیل درست کنم ! آی دی و پسوردش رو باید خودش داشته باشه دیگه . چرا اینا رو نمی فهمه ؟! و .... ( نقطه چین ها چیزایی هست که چون  آبی نگفته قرمزهنوزم نمی دونه )

.........................................................................................................................................................نتیجه نتیجه این که نه آبی رفت و نه قرمز  .

این قضیه چند روز بعدش هم مجددا سر یه قضیه ی دیگه تکرار می شه .

اینبار نتیجه اش میشه  : حرف هایی با گوشه و کنایه .

.........................................................................................................................................................

اسمشو می ذارم سوء برداشت . هم برای آبی و هم برای قرمز .  همیشه فکر می کردم سوء برداشت فقط متعلق به حرف هایی هست که گفته می شوند . اما فهمیدم بیتشرکج فهمی ها و  سوء برداشت ها از ناگفته هاست . چیزهایی که در روابط روزانه مون ، کاری ، خانوادگی ، عاطفی و دوستانه ، اجتماعی و ... فکر می کنیم طرف خودش می دونه یا چرا نمی فهمه ؟ چیزهایی که لزومی نمی بینیم در موردش صحبت کنیم . حس هایی که حرفی ازشون نمی زنیم و به هم منتقلشون نمی کنیم . افکاری که بیان نمی شوند .  شاید چون می خوایم غرورمون رو حفظ کنیم یا فکر می کنیم" اگه خودش بخواد میگه " یا اینکه فکر می کنیم ممکنه رابطمون اون لحظه به هم بریزه یا شاید اگه بگم غرغرو بنظر می رسم و این خوب نیست  یا حوصله ی گله گذاری ندارم هر چه بادا باد . اما برای ساختن یه بنای محکم حتی یک آجر رو هم نباید کج گذاشت . پوسیده ترین آجر سوء برداشت هست . مخصوصا از نوع مطرح نشده اش .

پی نوشت :

دوستای گلم . آرشیو نظرات وبلاگ بالای پست هاست . لطفا نظرات رو روی پست قبلیش ندید . مرسی



سه شنبه دوم اسفند 1390
م : ن : حوریا

سکانس آخر

* سوار اتوبوس که می شم پامو روی اولین پله که می ذارم خودم واسه خودم دعاهای خوب می کنم و به خودم می گم : حوریا جونم انشاالله یه ترم تحصیلی خوب و با موفقیت رو شروع کنی عزیزم . حواستو بده به درس هات و مواظب خودت هم باش . تازه تا اتوبوس راه بیفته دستم رو هم تکون می دم  

* اینه دیگه ...

* این درون گرایی ما رو کشته رسما ...

* میگه : دیگه تا تعطیلات عید نیا . میگم : اوهوم ! ... تا بهار - تا یه فصل دیگه .

* خوبم - مرسی - فقط هوا یه کم  سرده



پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390
م : ن : حوریا

دلم نوشت

یه آیه از سوره ی بقره ( ؟ ) می خوند و تفسیرش می کرد . حرفاش به کنار اما یه چیزی ازش یاد گرفتم . می گفت ما آدما 4 تا دریچه داریم . دریچه ی اول خیلی خصوصیه ، بین خودمون و خدای خودمونه . دریچه ی دوم فقط جای1 یا فوق فوقش 2 نفره ، دریچه ی سوم جای دوست ها و پدر و مادر و خانواده و  دریچه ی چهارم هم کسایی که غریبه هستن . تو این دریچه کسایی هم هستن که میان دریچه ی دوم زندگیت ؛ مثل همسر آدم

فکر می کنم چقدر خوبه که دریچه ی اول اینقدر خصوصی و جایگاه مخصوصه . چقدر خوبه که جای تو هست خدا . اگه دریچه ی اول هم باز نبود بهانه ای برای یه لحظه نفس کشیدن نبود .

چقدر سخته که گاهی  بخوای به زور بعضی عضلا تت رو منقبض کنی تا یه منحنی کمرنگ نقاشی کنی روی صورتت . چقدر سخته که بخوای نفس عمیق بکشی و نشه . چقدر سخته گاهی حتی یک کلمه حرف زدن . زمزمه ی زیر لبت بشه " الهی رب الشرح لی صدری و یسر لی امری ، وحلل عقدتا من لسانی ، یفقهو قولی " .  چقدر سخته که بخوای بری ، از اینکه اونی که باید ، بی خیال رفتنت هست دلت بگیره اما یه کسی از یه جایی ته دلت بگه بری که دلخوشی هات هم رفته که دختر . چقدر سخته از شنیدن سهوی هم فرار کنی در صورتی که عاشق شنیدن حرفهای یواشکی هستی . چقدر سخته خودتو به خواب بزنی که ... چقدر گاهی بودن سخته . دریچه ی اول ! اگه بازی ، بازی هستم .

تا ببینی جدی شدم   .                         

چرا اینگونه سراغم می آیی؟

من به تمنای گریه ات نیست،

که تا سال ها،

تا قرن ها،

تا پایان تلخی،

زیر این خاک سرد،

قصد خفتن کرده ام.

معرفتی مانده اگر

یا سر سوزن قلقلکی از بهار گذشته،

برای من،

لبخند بزن ،لبخند !!

.................................

چقدر شب های جمعه ngo مارگزیده حالم رو بهتر می کنه .

 



سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390
م : ن : حوریا

" در مثنوی بزرگ طبیعت مصراعی ناتمامیم ، بودنمان انتظار یک بیت شدن !"

ولنتاین مبارک.

۱-  رمان " دزیره " داره تموم میشه . فردا شاید . فردا همه ی لحظه ها ی قشنگش رو هدیه می کنم به تویی که این کتاب رو بهم هدیه دادی .

۲- پایان نامه فعلا هوتوتو .... رفرنس نویسی بلد نیستم و تازه نمی تونم اثبات کنم فاصله زمانی بین دو ساکشن رو .please help me

 

 

 



جمعه بیست و یکم بهمن 1390
م : ن : حوریا

هیچ دقت کردی این روزا که برگهای درخت ها ریخته و شاخه های تکیده و خوابیده نمایان شدن - اون وسط وسطای شاخه ها آشیانه های پرنده ها رو دیدی ؟ دیدنشون یه حس خوب بهم میده . حس می کنم خدا به فکر همه ی مخلوقاتش هست ...

چقدر حرفای تو خوبه - صدات همرنگ شعرامه

همین که با منی هر بار همه دنیا رو دستامه

می گفتی سفر خوبه تا وقتی آسمون ابره تا هر وقتی که می باره تا هر وقتی که بی صبره

دیگه بند اومده بارون داره رنگین کمون میشه

بدون هر جا که زیبا شد همونجا خونمون میشه

بدون هر جا دلت خوش بود همون جا خونمون میشه

..................

پیغام :

رها ! رهای " زندگی زیباست " خیلی وقت هست که از خودت بی خبرم گذاشتی . دیگه واسم کامنت نمی ذاری . نمی دانم بازم میای اینجا یا نه ؟ اگه هستی منتظر کامنتت هستم دوست خوبم .

 



شنبه پانزدهم بهمن 1390
م : ن : حوریا

کارگاه مثل یه کلاس آمار واقعی بود . واقعا واحد امار رو یادم آورد . البته اوم موقع ها خیلی تو باغ نبودم . کاش این آمارو ارقم و فورمول و حجم نمونه و ... رو از پایان نامه برمی داشتن . کاش دستت باز بود . کاش همیشه خدا هزار و یک کوچه بن بست میون رسیدن یه اصل موضوع نبود . می دونم که بازم دارم یه چی واسه خودم می گم . دنیا پر از محالاته . هر چقدر هم که علم بشر میره بالا محالات میذاره روی محالات و فقط فرعی ها رو بیشتر می کنه و نگرانی ها رو ...

                             ***                                                    ***

امروز به بچه ها می گفتم دست خودش نیست . زمانی که باید تربیت میشده ـ زمانی که باید یکی به اسم پدر و مادر خوب بالا سرش می بوده که بهش دنیا رو با تموم قوانینش یاد بده پدر مشغول هوس هاش بوده ( شاید هم نیازش ) و مادری هم در کار نبوده . اونم خودش خودشو تربیت کرده . هر چیزی رو از یه جا و یه جماعتی یاد گرفته و شده این . و چه این ناهنجاری . و چه این بی گناه ناهنجاری . دیگه دیره که بخوای چیزی رو بهش یاد بدی و اصلا دیگه کی روش میشه به ی خرس گنده نکن و بکن بگه .

از دستش عاصی ام و به همون اندازه هم دلم براش می سوزه . براش دعا می کنم ...

یادم باشه اگه یه روزی خدا یه بچه ای بهم داد - در مقابلش مسئولیت بزرگی رو گردنم گذاشته . خوب تربیت کردن ...



شنبه پانزدهم بهمن 1390
م : ن : حوریا

چند وقت پیشا بهم می گفت : وبلاگت دیگه مثل سابق نیست در هم و بر هم شده حس و حالش تغییر کرده نمیشه جزء فهرست موضوعی خاصی طبقه بندیش کرد و ...

یه مدتیه بهش فکر می کنم . واسه خاطر همین هم بود که دیگه نمی نوشتم به گمانم . یه دوری که زدم تو وبلاگ نظرم جلب شد به منوی اصلی و معرفی خودم و این وب. بعد دیدم انگار همه چیز از این " دانشجوی کارشناسی ارشد پرستاری " آب می خوره .

شاید " بیدار پرستاری " یه وبلاگ کاملا پرستارونه بود اما " بوی سیب " رو واسه خاطر این علم نکردم . اینجا رد پای روزمرگی هام بود . که در برهه ای از اون هم نقش کارم پررنگ تر بود و بعد چیزهای دیگه و بعدتر ها چیزهای دیگر . فقط همین . از اونجایی که همیشه دوست داشتم و دارم که یه آدم کاملا معمولی باشم و جزء طبقه ی معمولی زندگی کنم پس پروفایلم رو تغییر می دم به " روزمرگی نوشت های یک دختر کاملا معمولی " .

................

واسم شربت آلئوورا درست کرده و میده دستم . فردا امتحان بافت داره و به قول خودش نصفشو هنوز نخونده . من موندم این دختر چطور می تونه تو بدترین شرایط هاهم اینقدر به خودش برسه ! البته من اسم اینو می ذارم نقطه ی قوت .

از صبح دارم مقاله ها رو زیر و رو می کنم . این پروپوزال دوباره به کوچه بن بست خورده . حدود ۴ مورد رو یادداشت کردم تا فردا بعد از کارگاه از استاد راهنمام در موردش راهنمایی بگیرم .

خوابم میاد . چشام آلبالو گیلاسی می چینه . اما فکر کنم اون حالا حالا ها نخوابه . باید دوباره امشب پتو رو بکشم رو سرم و بخوابم .

 

 

به ایوان میروم و انگشتانم را

بر پوست کشیده ی شب می کشم

چراغ های رابطه تاریکند

چراغ های رابطه تاریکند

 

....

... 

پرواز را بخاطر بسپار

پرنده مردنی ست



دوشنبه نوزدهم دی 1390
م : ن : حوریا

قالبمو عوض کردم بیاد نرگس های این روزها که عطرش تو همه ی خونست .

نرگس های معصوم و عزیر ...